![]() ای وطن ای مادر تاریخ ساز ای مرا بر خاک تو روی نیاز ای کویر تو بهشت جان من عشق جاویدان من ایران من ای ز تو هستی گرفته ریشه ام نیست جز اندیشه ات اندیشه ام آرشی داری به تیر انداختن دست بهرامی به شیر انداختن کاوه آهنگری ضحاک کش پتک دشمن افکنی ناپاک کش رخشی و رستم بر او پا در رکاب تا نبیند دشمنت هرگز به خواب مرزداران دلیرت جان به کف سرفرازن سپاهت صف به صف وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا یعنی ایران
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1385
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
یگانه " نور جهان " خداوند است
شخصیت مصدق و تاریخ سیاسی او موسیقی سنتی ایران __ استاد سردرودی کوروش و ازادی بال پرواز .. بر فراض اندیشه هایم بال میگسترانم فرصتی دیگر برای عشق استاد بهروز روزهای من اریاییها شر و ورهاي ايران زمين من عاشقم.. عاشق .. سمیه راه کوروش راه ازادی مهدی جم پور کوروش کبیر گفتار نیک . کردار نیک . پندار نیک گربه سانان يك پارسي تازي ستيز مرد پیر رویالیسم طرفداران سلطنت مکانیک های 84 از رازی ** شعله های پارس ** کوچه شهر دلم ماندگار هزار توي ذهن اتشكده زرتشت اریوبرزن... پیشاهنگ حق و صبر نشريه اينترنتي زراتشت نامه یک مسیحی نسل اريا كشكول :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
درفش کاوياني
زنده باد ايران ميهنم يزدگرد : اخرين شهريار نگون بخت ساساني
يزدگرد : اخرين شهريار نگون بخت ساساني شاهنامه فرودوسي پادشاهي يزرگرد : پس از مرگ خسرو پرويز ، پادشاهي نيرومند ساساني ، چند شــــــاه هر يك به مدت كوتاهي بر ايران فرمان راندند . پادشاهي اردشير شيرويه شش ماه بود . پادشـــاهي فرائين پنجاه روز بود. پادشاهي پوران دخت شش ماه بود. پـــــادشاهي ازرمين دخت چهار ماه بود. پادشاهي فرخ زاد يك ماه بود . پس از اين شــــــاهان نوبت به يزدگرد مي رسد كه شانزده سال بر ايران پادشاهي كرد. چو بگذشت او ، شــاه شد بزرگرد به ماه ســــــــــــــــــپندارمذ ، روز ارد چو بر خسروي گاه ، بنشست شاد كلاه بزرگي ، به سر ، نـــــــــــــــــــهاد چـــــــــنين گفت كز دور چرخ دوا منم پاك فرزند نوشــــــــــــــــــــــــيران پدر بر پدر پــــــــادشاهي مراسا ، خور و خوشــه و برنج و ماهي مراست يزدگرد ، نواده انوشيروان ، كلاه بزرگي بر سر نهاد و بر تخت سلـطنت نشست . اما هشيار باش و به ژرفي نگاه كن و ببين كه اسمان غدار و فلك كـــــــــج مدار ، چه بر روزگار يزردگرد اورد. نه روز بزرگي و پادشــــــــــــاهي به كسي مي ماند و نه روز درماندگي و نياز. اگر چرخ گردنده ، زين تو را بر پشت بكشد ، سرانـــــــجام بالين تو پاره اي خشت است. به ژرفي نگه كن كه با يزردگرد چه كرد ان برافراخـــــــــــته هفت گرد نه روز بـــــــزرگي نه روز نياز بماند همي بر كـــــــــــــــــسي بر دراز اگر چـــــرخ گردان كشد زين تو سرانجام خشت است بــــــــــــــالين تو يزدگرد هنگامي كه بر تــخت مينشيند ، طي سخناني ، مي گويد : (( من به بــــزرگان مقام درخور انان را مي دهم و به زير دستان نيز ازارم نخواهم رسيد . زيرا مــي دانم كه گنج و تخت شاهي ، زمان زيادي به كسي نمي ماند . بايد دنبال نام جـــاويد بود نه خودكامگي و ازار. از نام است كه مرد جــــــــــاوداني مي شد. و الا همه مي ميرند و كالبدشان به زير خاك مي رود . )) بزرگــــــي دهم هر كه كهتر بود نـــــــــــــــــــيازارم ان را كه مهتر است كه بر كس نماند همي روز بخت نه گنــــــــج و نه ديهيم شاهي و نه تخت هـــــــــمي نام جاويد بايد نه كام بينداز كـــــــــــــــــــــــــــام و برافراز نام ز نــامست تا جاويدان زنده مرد كه مرد بود كــــــــــــــــــــــــالبد زير گرد بزرگان دربار بر سخنان يزدگرد افرين مي گويند و او را شــــــــــــــهريار روي زمين مي خوانند . تاختن سعد وقاص به ايران و فرستادن رستم را به جنگ او : در شانزدهمين سال پادشاهي يزرگرد ، عمر ، خليفه تــازيان ، سعد وقاص را با سپاه گراني براي جنگ با يزدگرد به ايران مي فــــــــرستد. سعد وقاص يكي از ژنرال هاي جنگ ازموده اعراب است كه در جنگ هاي زيادي شركت داشــته است. يزدگرد چون از اين سخن اگاه مي شود ، سپاه فراواني براي مقابله با تــــــــازيان فراهم مي اورد. عمر ، سعد وقاص را با ســپاه فرستــــــــــــــاد تا جنگ جويد زشاه چو اگاه شد زان سخن يزرگرد زهرسو انــــــــــــــــــــــدر اورد گرد يزدگرد فرمان مي دهد تا رستم ، پسر هرمزد ، را براي فرمـــــاندهي سپاه ايران ، به نزد او بياورند. رستم پهلوان خردمند و بـاهوشي است كه از دانش ستاره شناسي نيز سررشته دارد و به گفته هاي موبدان زردشتس نيز گوش مي دهد . بــــــــفرمود تا پور هرمزد راه بپيمايد و بركــــــــــــــــــــــــــشد سپاه كه رســتم بدش نام و بيداد بود خردمند و گرد و جـــــــــــــــهاندار بود ستاره شمر بود و بسيار هوش بگـــــــــــــــــــــــــــفتار موبد دو گوش رستم چون از اين فرمان اگاه مي شود به نزد يزدگـــــرد مي ايد و زمين را مي بوسد و اداي احترام مي كند. يزدگرد به رستم مي گويد : (( شنيدم كه از تازيان ، سپاه بيشماري براي جنـگ با ما به مرز ايران امده اند . )) شنيدم كه از تازيان بي شمار سپـــــــــــــــــاهي همه رخ به كردار قار بدين مرز ما رزمخواه امـدند اگر چند بي گنــــــــــــــــج و شه امــدند يزدگرد ادامه مي دهد: )) ژنرال اين مرد ادمي به نام سعد وقاص است . كه جـــــوياي گاه و كام است. من پرچم سپاه ايران را به دست تو مي سپارم. بدون درنگ ، لــــشكر ايران را براي جنگ با تازيان اماده كن . )) ســپهدارشان سعد و قاص نام كه جـــــــــــوياي گاه ست و جوياي كام درفـــش بزرگي و گنج و سپاه ترا دادم اي پهلو نيكــــــــــــــــــــــخواه سپه را بـياراي و برساز جنگ نبايد كه گيري زمــــــــــــــــــــاني درنگ رستم به يزرگرد مي گويد : (( من بنده ي تو هستم. سر دشمــــــنان شاه را مي برم و بدخواهان او را در بند اسير مي كنم . )) رستم اين را مي گويد و زمـــــــــين را مي بوسد و از دربار يزدگرد بيرون مي ايد. او سراسر شب را در انديشه اين كار بزرگ به سر مي اورد. صبح روز بعد ، رســـــتم ، پهلوانان و سرداران را گرد مي اورد و براي جنگ با سپاه اعـــــراب اماده مي شود. نامه رستم به برادرش : در سال 637 ميلادي در منطقه قادسيه ( دهكده اي در جنوب بـــغداد واقع در كشور عراق فعلي ) ، ارتش ايران به فرماندهي رستم و سپاهيان عرب به فــــــــــــرماندهي سعد وقاص در برابر يكديگر براي جنگ اماده مي شوند. رستم ، فرمانده سپاه ايران كه از دانش ستاره شناسي بهره مند است از روي گردش ستارگان در مي يـابد كه در اين رزم شكست خواهد خورد. رستم در نامه خود به برادر خود از اسمان غدار و فلك كجمدار و از گـردش ستارگان و چرخش اختران كه به مراد ايرانيان نيست شكايت مي كند. رســـــــــــتم به برادرش مي نويسد كه بخت از ما برگشته است زيرا افتاب در برج چهارم است و ستاره تير و كيوان مقارن گرديده اند و عطارد نيز به برج دو پيكر شده است. رستم در دنباله نامه خود اضافه مي كند كه من گردش ستارگان را به ضـــرر ايرانيان مي بينم و به حال ايرانيان زار مي گريم و دلم به حال ساسانيان مي سوزد دريغ از ان تاج و عدل و داد كه بر باد خواهد رفت و دريغ از ان بزرگي و فر و نژاد كه نـــــابود خواهد شد. بر ايرانـــــــيان زار گريان شدم ز ساسانيان نيز بريــــــــــــــان شدم دريغ ان سر تاج و ان تخت داد دريغ ان بزرگــــــــــــي و فر و نژاد كزين پس شكست ايد از تازيان ستاره نگردد مگـــــــــــــــر بر زيان رستم در نامه خود شرح مي دهد كه از سوي تازيان فرســـــــتاده اي به پيش او امده و چنين پيشنهاد كرده است كه ما يعني اعراب حاضـــــــــــريم زمين هاي واقع در بين قادسيه تا كنار رودخانه را به شهريار ايران ببخشـــــــــيم و در عوض ، از ان سو به شهري كه مركز بازار است راهي بگشاييم و به خريد و فروش و تــــــــجارت مشغول شويم و بيش از اين چيزي نمي خواهيم و به تاج و تخت يزدگرد هم نــــظري نداريم و حاضريم گروگان بدهيم و هر باج و خراجي كه معين كند بپردازيم. رستم در نامه خود ادامه مي دهد كه اما افسوس اين پبشــــــــــنهاد عربها همه حرف تو خالي است و از عمل خبري نيست . اين همه از گردش كج پرگار سرنوشت و بخت ناموافق است. سرداران دلير ايراني مانند ميروي طبري و كلبوي سوري كه همراه من با تازيــــــان ميجنگند به اين حرفها اعتماد ندارند. اگر هدف تامين مرزهاست ، بايد انها را با گرز و شمشير به دست اورد با انكه سپهر گردان از ما برگشته است ، ما مــــردي به كار مي اوريم و جهان را بر تازيان تنگ خواهيم كرد. بزرگان كه با من به جنگ اندرند به گــــــــــــــــــفتار ايشان همي ننگرند اگر مرز و راهـست اگر نيك و بد به گـــــــــــــــرز و به شمشير بايد ستد نداند كــــــــسي راز گردان سپهر كه جز گــــــــونه گشتست بر ما به مهر بكوشــــيم و مردي به كار اوريم بر ايشـــــــــــــــــــان جهان تنگ اوريم پس از انكه اين نامه را خواندي هرچه داري گرد اوري كن و با گـــــــله هاي اسب به اذربادگان به پيش اذرگشسپ برو و خودت را براي من زياد ناراحت نكــــن سرنوشت ادمي در دست سپهر گردان است. گاهي به ما شادماني مي دهد و گاهي اندوه. گــاهي ما را به فراز مي برد و گاهي به نشيب. به مادرم نيز كه ديگر روي مرا نخواهد ديد همين سخنها را بگو و او را دلــداري بده كه در سراي روزه ي دنيا كسي جاويد نخواهد بود. ادمي بهـــتر است كه از اين دنياي موقتي دل بركند. من در اينجا همراه سپاه خود ، روزگار سختي را مي گذرانم و گرفتار رنج و غم و شوربختي هستم. خوب مي دانم كه از اين جنگ ســالم به در نخواهم برد. رستم در نامه خود پيشگويي مي كند كه ايرانيان در جنگ با تـــــازيان شكست خواهد خورد و تازيان بر ايران چيره خواهند شد و اين تاج و مهر و عدل و داد بر باد خواهد رفت و تخت با منبر برابر خواهد شد و همه جا از نام ابوبـــكر و عمر پر خواهد گردد. تمام اين رنجها ابدي خواهد شد. ناسزايان به شاهي مي رسند. راستي و پيمان متروك مي گردد. گژي و دروغ گرامي مي شود. اين از ان مي دزدد و ان از اين مي ربايد . فرق نفرين و افــــــــــرين از بين مي رود. دل شاه از سنگ خــــــــارا مي شود. پسر ، دشمن پدر و پدر ، دشمن پسر مي گردد. پس از فتح ايران به دست تازيان ، رسم وفا از گيتي بر خــــــــــــواهد افتاد و روان و زبان ها پرجفا خواهد شد. بنده بي هنر پادشـــــــــــاه مي شود و نژاد و بزرگي به كار نخواهد امد. از ايراني و ترك و عرب نژادي پديد مي ايد كه نه ايـراني است و ته ترك ونه تازي و سخن هايش به كردار بازيست . غم و رنج و شوربختي چنان رايج خواهد شد كه شادي و نيكــــــــــــــبختي در دوره بهرام گور . زهد فروشان براي سود خود ، دين و مذهب را بـــهانه خواهد كرد و در هنگام رامش شرابخواري ممنوع خواهد شد. فرمــــانروايان براي خواسته هاي خود خون مردم را خواهند ريخت و روزگاربزرگان تيره و تار خواهد شد. مي دانم كه اين جنگ جان سالم به در نخواهم برد و اين قادسيه ، گــور و اين جوشن كفن من خواهد شد. تقدير چنين بوده است و سرنوشت چـــــنين خواسته است. تو اي برادر ، خودت را براي مرگ من ناراحت نكن. در پايان براي تو ارزوي ســــــــلامتي مي كنم و اميدوارم دل شاه به تو شاد باشد. رستم بعد از نوشتن نامه ، ان را به قاصدي ميسپارد تا به برادرش برســـــاند. رستم سپس كاغذي از حرير سفيد مي گيرد و نامه اي به سعد وقاص فرمانده ســپاه تازيان مي نويسد. ادامه اين بحث را در پست اينده با هم مي خوانيم منبع : دكتر عباس احمدي |+| نوشته شده توسط پویا ربانی در پنجشنبه 13 مهر1385 ساعت 3:56 قبل از ظهر
به نام کردار نیک پندار نیک گفتار نیک
* به نام * ** كردار نيك پندارنيك گفتار نيك ** خدا از ديد ايرانيان : هرودوت ميگويد : ايرانيان بر خلاف ما يونانيان ( 484 پيش از مـيلاد مسيح ) عقيده به چند خدا بودن دنيا ندارند در نتيجه معابد و منابر براي خدايــــــــان نيز ندارند. انان پرستش چندين خدا را كه در مصر و يونان امري رايج است را مايه حـــماقت ميداندد. به اعتقاد من اين تفكر از انجا سرچشمه ميگيرد كه ايرانيــــــان خدا را مانند ما داراي جسم نميدانند . عقيده ما بر وجود خدا و اثبات ان وجود جـسم مادي ان است ولي انان خلاف اين را مي انديشند. پس خدا پرستي انان با ملــــــــــــــتهاي ديگر متفاوت است. براي نمونه ايرانيان براي سپاسگزاري از : خورشيد ، مايه روشني دهنده زندگي اب ، مايه نجات و حيات جهان اتش ، مايه ، قدرت ، نور اهورامزدا و گرمابخش خاك ، مايه نماد و بزرگي خداوند ماه ، نماد مهر و بزرگي خداوند هدايايي را نثار ميكردند و سپاس خود را از خداوند خودشـــــــان به جاي مي اوردند . ايرانيان براي هر بزرگي و نعمتي كه از طرف خداوند ( اهورامزدا ) به انان داده شـده بود نگهباني ( ايزد ) را در ذهن خود به وجود اورده بودند تا او را مـــامور نگهداري پاسداري از اين نعمت الهي كنند. براي نمونه اناهيتا نگهـــــــــــــبان و پاسدار اب بود. جاي بسيار شگفتي است كه شاهنـشاهان و مردمان ايران زمين در نخستين زمان هاي تاريخ كه بشريت در جهل و حماقت قوطه ور بوده اند از دانشي شايــسته و خردي نيك برخوردار بودند. ولي اقوامي متجاوزرگر به نام تازي سونوشـــــــــت اين ملت كهن را دگرگون كردند و به سياهي كشاندند. در متون پهلوي پس از اسلام قسمت بر " امدن شــاه بهرام ورجاوند " درباره يورش سپاه اسلام و مژده پايان دادن اين فرهنگ توسط بهرام ورجاوند چنين امده است : كي باشد كه پيكي ايد از هندوستان كه بگويد امده ان بهرام شاه از دوده كيان كه درفش اراسته دارد بر ائين خسروان مردي ايد و بگويد ما چه ديديم از دشت تازيان ببستند پادشاهي از خسروان ــ نه با هنر ــ نه به مردي ــ بلكه با افسوس و ريشخند زن و خواسته هاي شيرين و باغ و بوستان ــ جزيه بر نهادند بر مردمان پس از ما بيايد ان شاه بهرام ورجاوند از دوده كيان تا بياوريم كين از تازيان مزگت ها ( مسجد ها ) را فرو نهيم و برنشانيم به جايشان اتشان بتكده ها را بركنيم و پاك كنيم از جهان در اين متن پهلوي ايراني پس از اسلام امده است كه شـــــــــخصي نجات دهنده براي رهايي سرزمين ايران شهر از دست تازيان به نام شاه بـــــهرام ورجاوند خواهد امد و بتكده هاي تازيان را ويران ميــــــــــــــكنند و به جايش اتش كهن ايـــــــــــــــــــــران و كردار نيك ــ گفتار نيك ــ پندار نيك ــ را جايگزينش خواهد كرد. شعار جهاني زرتشت نيز حاكي از درستي و پاك منشي ايرانــــــــــــــــــــــــــــيان است " راه در جهان يكي است و ان هم راستي است " سپاه تازي كه به نام خدا به كشور ما يورش اورد به اين بهانه كه ايرانيــــــــــان كافر مجوس و گبر هستند توانست اين يورش شرمگين تاريخ بـــشريت را سرپوش بگزارد حال كه تاريخ قضاوت ميكند و دنيا به روشني فرياد مي زند ايرانيان باستان نخـــستين مردمان يكتا پرست بوده اند وظيفه ما چيست ؟ پس گوشه اي از سنگ نوشـــــته هاي ايران پيش از اسلام را بررسي ميكنيم تا ببينيم ايا به گــــــــــــــــفته سپاه اسلام گبر ــ مجوس و كافر بوديم كه باعث شد اين چنين سرزمين هاي ما را غـــــارت كنند ؟ زنان و دختران ما اسير شوند ؟ كاخ هاي باستاني ويران شوند ؟ و در نهايت الله تازي جايگزين اهورامزدا خداي مهر و دوستي شود ؟
لوح شاهنشاهي اريامن به سال 640 پيش از ميلاد : اريارمن شاه بزرگ . شاه شاهان . شاه در پارس پسر چپس پيش شاه . نوه هخامنش اريارمن شاه گويد : اين كشور پارس كه من دارم داراي اســـــــــــــبان خوب ، مردان مردان و زنان خوب است . به خواست اهورامزدا من شاه در اين كــــــــشور هستم. اهورامزدا به من ياري ارزاني فرمايد . سنگ نبشسته شاهنشاه كوروش بزرگ در پاسارگاد 550 پيش از اسلام : خداوند بزرگ كشورها را به دست من سپرده است. من در اين كـــــشورها به خواست اهورامزدا ارامش برقرار كردم. |